یاعلی
که کوه بود و بجر مِه، به سر کلاه نداشت
که باد بود و به دستش به غیر کاه نداشت
که هر چه بود بجز ردّ پای خویش ندید
غریبه بود و در اینجا رفیق راه نداشت
به دور خویش، زمین گشت و گشت و آخر کار
شبی که آن همه خورشید داشت، ماه نداشت
میان قاب – دراین عکس کهنه، دور از چشم
نشستن من و تو پیش هم، گناه نداشت
عبور صوفی ما را، کنایه ها دیدند...
به غیر سایۀ کشکول، خانقاه نداشت
چگونه گم شده یوسف، کجا گُمش کردند؟
در این دیار زلیخا زده - که چاه نداشت
خدای حوصله، نقاشِ خوش قلم، رنگی
برای چشم تو بالاتر از سیاه نداشت
برای وصل، رهی بود اگر، زلیخا نیز
که احتیاج به اینگونه اشتباه نداشت